العلامة المجلسي
953
حياة القلوب ( فارسي )
چون صبح شد آمدند كه حال أهل معصيت را مشاهده كنند ، چون به در شهر رسيدند ديدند كه دروازهء شهر بسته است ، هر چند در زدند جواب وصداى آدمي نشنيدند بلكه صدائى چند مانند صداى حيوانات به گوششان مىرسيد ، پس نردبانى بر ديوار شهر گذاشتند وشخصي را به بالا فرستادند ، چون آن مرد بر آن شهر مشرف شد ديد كه همه به صورت ميمون شدهاند ودمها بهم رسانيدهاند وبه صداى ميمون فرياد مىكنند ، پس در را شكستند وداخل شهر شدند پس آن ميمونها خويشان خود را شناختند وبه نزد ايشان مىآمدند ، واينها كه به شكل انسان بودند آنها را نمىشناختند ، پس گفتند به آنها : آيا شما را نهى نكرديم از مخالفت حق تعالى « 1 » ؟ ودر روايت ديگر وارد شده است : آنها كه شكار مىكردند ، ميمون شدند ؛ وآنها كه شكار نمىكردند وانكار هم نمىكردند ، به شكل مورچه شدند چون حكم حق تعالى را حقير شمردند « 2 » . در حديث ديگر از حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام منقول است كه : شهري در كنار دريا بود گفتند أهل آن شهر به پيغمبر خود كه : اگر راست مىگوئى دعا كن پروردگار تو ما را « جرّيث » كند وآن نوعي است از ماهيهاى بىفلس ! چون شب شد آن شهر به دريا فرو رفت واهلش همه جرّيثهاى بزرگ شدند كه سواره با أسب در ميان دهان ايشان مىتوانست رفت « 3 » . ودر روايت ديگر منقول است كه : روزى جمعى از أهل كوفه به خدمت حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام آمدند وگفتند : يا أمير المؤمنين ! اين مارماهى وجرّيث را در بازارهاى ما مىفروشند . آن حضرت تبسّم نمود وفرمود : برخيزيد وبا من بيائيد تا امر عجيبى به شما بنمايم ودر حقّ وصىّ پيغمبر خود مگوئيد مگر سخن نيك .
--> ( 1 ) . تفسير قمى 1 / 244 ؛ سعد السعود 118 ؛ تفسير عياشى 2 / 33 . ( 2 ) . سعد السعود 119 . ( 3 ) . تفسير عياشى 2 / 32 .